ديشب بـه روي بوم دل دريا كشيدم /يك ساحل غمگين پر از رويا كشيدم
يك آسمان يك كهكشان اندوه يك موج/ در امتـداد كـــوچه ی فــردا كشيدم
طرحي زدم از خوشه هــاي زرد گندم / هر خوشه را با حسرتي آنجا كشيدم
ديشب نمي دانـم چگونــه ناگهــاني/ كوهي غروب و ناله را يكجا كشيدم
در يك طرف نخلي ميان بستر خون / ياس كبودي يك طرف تنها كشيدم
ديشب زسوز وناله ام بومم ورق خورد/آلاله اي بي سر به زير پــا كشيدم
سروي شكسته در كنار مشك بي آب/دستي جدا از قامت سقــا كشيدم
گلهاي پـرپـر را يكا يك چون شهابي/خونين به روي سينه ی صحرا كشيدم
نوغنچه اي را سر به پا آغشته در خون/ بر روي دستان پدر بــالا كشيدم
درگوشه اي تاريك كــوچ كــارواني /تا انتهــاي وسعت دنيـــا كشيدم
دُردانـه اي را از غم دوري بــابــا /سرگشته و حيران پيِ ني ها كشيدم
مجروح و بيمار و غريبي زار و تنها /درزير بار غصه ها چون تا كشيدم
ديشب نمي دانم چه حالي داشتم كــه /ابري سيه در گوشه اي دروا كشيدم
باران اشك از ديدة دل گشت جاري/ تا از غـم بانوي بي همتــا كشيدم
طرحم سياه و تيره گرديد آخر كــار /چون تا سحر از غربت طاها كشيدم
14/10/81
عشق من زيباترين اي خاك من طالقان اي سرزمين پاك من
اي زميـن نـاب اي تنهـاترين اي سرا پا التهاب اي بهتريــن
اي تمـام زندگي دنيـاي مــن آرزويم هستيم رويـــاي مــن
شعر من، شور من و جان مني اي كتـاب عشق ديوان مني
مهد مردان بزرگ و حق پرست بيشة شيران از جان شسته دست
كوچه باغت خـانه احساس مـن لاله ام ، نيلوفرم اي ياس مـن
عشق من باشد دل پر ريش تو عاشقم من عاشـق درويش تــو
مهر جان ورزم بر آن جانانه ات مرتضي ديــزاني آن فرزانه ات
فخر عـالم شد جـلال آل تـــو اي خوشا بر شوكت و اقبال تو
حشمتت در نهضت گيـلان زمين جانفشاني ها نمود از بهر ديــن
خاطـرت باشد ز شيــران نبــرد ز آن شهيد عشـق فلّاحـي مرد
گر امير از خان تو نام آور است خطه خط را امير و سرور است
قطره چون وصف دل دريا كند تا زبان بگشوده خود رسوا كند
من كجا وصف تو و محمود تـو قبله گـاه و كعبـة مقصود تــو
آيت حـق مظهـــر لطف خــدا طالقاني ، سيـــد و آقـــاي مــا
مرد حق مـرد عمل مـرد خـدا ساده و بي رنگ چون آيينه ها
همنفـس با نبض روح آب بود همنشين و همدم مهتاب بـود
روي چون ماهش سراسر نور بود از ريا از رنگ و كينه دور بود
همچو رودي در خروش و بي قرار همچو كــوهي پر صلابت استوار
تا زبان را بـر كلامي مـي گشود عشق را از قلب جانان مي ربود
در نگاهش خواهشي ديرينه داشت ياد خود را در دل آدينه كاشت
آيــه هاي نــور را تفسير كــرد عـطر روي يــار را تكثيركــرد
چون ابـوذر همره دلــدار بود سر به دار و بي قـرار يـار بـود
سالها در غربتــي كنـج قفـس همدمش غم بود و رنج ودردوبس
هجرتش پشت زمان را تا نمود ديده ها را پر ز خون دريا نمود
رفت ويادش ماند و كوهي از فراق بر دل پاك وطن بنشانـده داغ
يـاد روي مــاه او را تــا ابــد طالقان از خاطرش كي مي برد
نام او چـون ياد او پاينده بــاد طالقـانِ طالقـانـي زنــده بــاد
82/8/18
سالیان درازی است پس از کوچ اجباری جهت تحصیل و کار از طالقان ساکن روستایی با حال و هوای تقریبی طالقان به نام سیف آباد شدم . پس از سالها زندگی ، به علت مهاجرت زیاد و گسترش جمعیت روستایمان به شهر تغییر نام یافت .یکی دوسالی از این تغییرات نگذشته بودکه مسولین شهر در صدد تغییر نام آن نیز برآمدند که با موافقت هیئت دولت شهر سیف آباد به گلسار تغییر نام یافت . هر چه ازصفا و صمیمیت موجود دراین شهر بیان کنم کم است شاید نتوانم حق مطلب را ادا نموده و به قول مثلی : شنیدن کی بود مانند دیدن . در ابیات زیربا اندک ذوقم خواستم ضمن توصیف شهرم از شهردار مردمی آن نیز تشکری کرده باشم .
ای خاک پاکم سرزمین عشق و ایثار کاشانه ی من ای تجلیگاه دیدار
یاد تو باشد تا ابد در خاطر من چون با تو دارم خاطرات خوب بسیار
از کوچه باغت دل نمی شاید بریدن تا شد گذار کس به توگردد گرفتار
نوشدزآب خوشگوارت جرعه ای کس در باورش نوشیده آب زمزم انگار
تنها به یاد لاله های سرخ و پاکت نامت شده جاوید و پر آوازه گلسار
تصویری از دلبستگی کارو تلاشی مردان تو الگوی ناب عرصه ی کار
از طالقانی ، ترک و سیبستانی و لر همدل کنار یکدگر ، دیوار دیوار
باشد امید و آرزوهامان شب وروز بر چهره ات هرگز نگردد غم پدیدار
مهر و صفاوسادگی، عشق ومحبت گردد نصیب مردمت هر روزه صدبار
ای شهر من پیروز بادا شهردارت مردی که خدمت بر خلایق نیستش عار
باید که با او همت و یاری نماییم فکری به نسل نو شود در این شب تار
وقت عمل جای سخن گفتن نباشد صد گفته کی گردد به سان نیم کردار
ایجاد کانون هنر یا بوستانی در شهر ما لازم بود بی هیچ اقرار
زیرا به عصر دانش و نو آوریها آن ملتی پیروز باشد هست بیدار
ای خانه ی من تا ابد آباد باشی باشد خدا پشت و پناهت حق نگهدار
سروده شد 89/10/25

ازبرعلی حاجوی [۱][۲] معروف به ریزعلی خواجوی، زاده ۱۳۱۰ خورشیدی در میانه نام اصلی فردی است که در داستانی منتشر شده در کتاب فارسی سابق چهارم دبستان مدارس ایران، با عنوان دهقان فداکار به اشتباه ریزعلی خواجوی نوشته شده است.
ريزعلي در كتاب درسي فارسي
از موقعی که به یاد داریم در کتاب سال سوم دبستان درسی به نام دهقان فداکار وجود داشت. ماجرای دهقانی که در یک شب سرد پائیزی زمانی که به سمت زمین کشاورزی خود میرود متوجه ریزش کوه میشود. او برای آگاهی مسئولان قطار لباس خود را از تن در میآورد و با نفت فانوس به آتش میکشد. قطار میایستد و از حادثهای مرگبار جلوگیری میشود.
بعد از تغییرات کتاب درسی در سالهای گذشته نیز ماجرای دهقان فداکار در کتاب درسی باقی ماند البته این بار درسی به نام «فداکاران» در کتاب سال سوم دبستان وجود دارد که بخشی از آن در خصوص دهقان فداکار است.
ریزعلی خواجوی اهل میانه و هماکنون 79 ساله است. همیشه کت و شلوار میپوشد، کلاهی به سر میگذارد و عصایی او را در راه رفتن همراهی میکند. لبخند شیرینی بر لب دارد
دهقان فداكار در تشریح ماجرای نجات جان 800 نفر از مسافران قطار تبریز ـ تهران در سال 1339 بیان داشت: به خاطر دارم كه ۴۵ روز از پاییز گذشته و یك شب بارانى و سرد بود و من برای همراهی یكی از بستگان كه قصد بازگشت به تهران را داشت ناچار شدم تا ایستگاه قطار او را همراهی كنم.
وی با بیان اینكه به دلیل شرایط آن دوران یك فانوس و یك اسلحه شكارى با خود به همراه داشتم، تصریح كرد: در مسیر قطار حومه میانه، دو تونل به فاصله ۵۰ متر از همدیگر وجود دارد كه به تونل ۱۸ معروف است و زمانى كه از كنار این منطقه گذرمی كردم تا به منزل بازگردم پی بردم كوه ریزش كرده و فاصله بین این دو تونل بسته شده كه ناگهان یاد دهها مسافر بیگناه و كودكان بی گناه درون قطار افتادم.
ریزعلی خواجوی افزود: به تندی به سوی ایستگاه دویدم اما قطار راه افتاده بود و اگر وارد تونل مىشد راننده بدون دید كافى بی گمان با سنگهاى انباشته شده بر روى ریل برخورد مىكرد و رویدادی دردناک به بار مىآمد .در آن شب بارانی كُت خود را درآورده و به زحمت آتش زدم ولی کارکنان قطار با گمان ایجاد مزاحمت از سوی من سخت مرا كتك زدند.
وی با اشاره به پیامدهای این رویدادگفت: همه كاركنان قطار با این فكر كه قصد آزار و ایجاد مزاحمت برای قطار را داشتم به سختی مرا كتك زده و زخمی كردند و پس از آنكه از كتك زدن من خسته شدند، رئیس قطار از من در باره علت كارى كه كردهام توضیح خواست كه من نیز با حال و روز نامناسبى كه داشتم، ماجرا را تعریف كردم كه با دیدن صحنه ریزش كوه، همه مسافران و مسئولان قطار شوكه شده و شروع به عذرخواهی از من كردند.
وى با اشاره به بهبود تدریجی زندگی خود پس از نزدیك به نیم قرن زندگی در تنهایی گفت: خوشبختانه با برقرارى حقوق از سوى وزارت راه و ترابری، اهداى یك خانه از سوى دولت، روزگار سخت گذشته در سالهاى پیرى بسیار بهتر شده است
ریزعلی 8 فرزند دارد؛ 5 فرزند پسر و 3 فرزند دختر و هماکنون 42 نوه و نتیجه دارد.
مهر اسمی ریزعلی خواجوی

دهقان فداكار در آلمان
يک روز از دفتر مرحوم دادمان تماس گرفتند و گفتند: فيلم مصاحبه شما و داستان فداکاريتان به دليل اينکه 2 نفر از مسافران آن قطار آلماني بودند از تلويزيون آلمان پخش شده است. بعد از پخش فيلم تعدادي از دانش آموزان آلماني قلکهاي پول خود را براي تشکر به ايران فرستاند. مبلغ قلکها 666 هزار تومان بود
خاطرات شيرين
يک روز مرحوم دادمان وزير سابق راه و ترابري به همراه آقاي خاتمي رئيس جمهور سابق به روستاي ما آمدند و بعد از دستور انتقال برق به روستا به 13 خانوار روستا يک کنتور برق هديه کردند و فرمودند از هيچ يک از اهالي روستا پول برق نگيريد .
با سفره يا با خوان نان كاري نداريم با مردمان با اين و آن كــاري نداريم
در فكر يــاري لايق و دلــدار هستيم با چشم دل در انتظار يــار هستيــم
از روزگــاري دور عاشق بوده ايم ما همرنگ خون رنگ شقايق بوده ايم ما
ما از ازل مانند و مثل خويش بوديم لايق تر از هر عـابد و درويش بوديم
از چهره هـاي رنگ بيــزاريم بيــزار از مــردمي دلتنگ بيــزاريم بيــزار
آيين ما دين سخاوت هم نوازي است دين محبت، مهرباني ، عشق بازي است
الگوي ما در عاشقي هامان حسين است دلهاي ما با نام او در شور و شين است
عشق وطن جــاري ميان بــاور مـاست هرخطه اش چون كربلادرخون وغوغاست
هر كربـلا يك كــارواني دارد عاشق با خيلي از يــاران و دلــداران لايق
يكدم بيا از كربلاي ما گذر كــن بر چهرة گلگون رخان از دل نظر كــن
آنان كه با خون عشق را معنا نمودند دل را ز سوز عاشقي رسوا نمـودند
مجروح و خونين با تني بي دست بي سر چون سيد و سـالار و سقـايي دلاور
خـود را فداي ميهني آباد كــردند دل را ز قيد عقده ها آزاد كــردند
يكدم به ياد و خاطر آور ياد آنـان آن شيرهاي بيشه هاي خــاك ايران
از بخشعلي با قلبي از لبريز ايمان یا ذالفقار آن آشناي كــوي جـانان
حجت نگين خاك پـاك روستا شد عطر حضورش اعتبار كوچه هــا شد
دستان عباس از تن و پيكر جدا بود جسمش به غربت آشناي جبهه ها بود
داغ پسر پشت پــدر را خم نمايد مادر ز داغش نــاله و مــاتم نمايد
اي واي از داغ دو دلبند و دو دلبر داغ علي و داغ روح الــه پـــرپـــر
محمود و اسماعيل در اوج رشادت جان را فدا كردند بــا عشق شهادت
آنها چه عاشق پيشه چون فرهاد بودند معشوقه هاي سرخوش و آزاد بودند
آلا لـه هايي چون علي و هم ابـوذر دلــدادگان عرصة پيــكار و سنگر
از خود گذشتند و به خون خود نوشتند عشق وطن را با شقايق ها سرشتند
آري ابــوذر لايـــق تقديــر باشد چون سرور و سردار با تدبير باشد
ايرج عزيزي آشنـا و بــا صفا بود حتي حسن نو غنچه اي از كربلا بود
آيا به يادت هست مهدي يا كه مهرداد آن تك سواران عروج و عشق و ايجاد
جان را چه آسان بر كف اخلاص دادند خون را فقط با قطره اي احساس دادند
آري شهادت منظر عشق و اميد است خونرنگي آلالـه از داغ شهيد است
ايران ز نام اين شهيدان سر بلند است اين سرزمين مردماني دردمند است
اينجا زمين عاشقان سر به دار است اينجا سراي رستم و اسفنديار است
اين خاك باشد خاكِ خون وآب وآتش خاك دلاور پـرورِ سهراب و آرش
ايران كُنــام و بيشة شيــران باشد ايران هميشه تــا ابــد ايران باشد
سروده شد : 82/01/03ترسم آن روز به دادم برسی دیرشود دل زبی مهری توپیرو زمین گیرشود
ترسم ازیاد تو افسرده شود خاطر من چهره ات درنظرم چون شب دلگیر شود
ترسم آخر دل رنجیده ام از دوری تو بی سبب از همه ی خلق جهان سیر شود
من و دل بی تو درون قفسی زنجیریم توبرو هر چه خدا خواست زتقدیر شود
راه تو گشته کنون از من دلخسته جدا همرهی با من دیوانه چه تعبیر شود
بادلی غمزده هر دم زخدا می خواهم دل تو چون دل من پیش کسی گیرشود
تا بفهمی که هنر نیست دلی آزردن هر که آزرده دلی بنده ی تقصیر شود
پندی ازمن بشنوگرچه سخن قابل نیست دل که شد هرزه پرازحیله وتزویر شود
ده سال بیشتر نداشتم و در پایه پنجم ابتدایی مشغول به تحصیل بودم ،در محفلی روستایی جمعی از ریش سفیدان محل با توجه به اطلاعاتی که داشتند در رابطه با درویش عبدالمجید مهرانی صحبت می کردند ، مطلع ترین شخص در آن جمع مرحوم میزا علی نقی مهرانی بودکه مختصری در رابطه با درویش ، نابغه ی هنر خوشنویسی سخن گفت ،من با کنجکاوی و علاقه دوست داشتم در مورد او و هنرش بیشتر بدانم تا اینکه در هنر دوم یا سوم راهنمایی علاوه بر نمونه ای ازخط خوشنویسی شده درویش مختصری نیز راجع به زندگینامه او بدون ذکر محل تولدش به چاپ رسیده بود را دیدم . باتوجه به اطلاعات قبلی که از او داشتم با افتخار به همکلاسی ها یم می گفتم ، محل تولد درویش روستایمان مهران است . گذشت تا اینکه در سال 1370 با مطالعه ماهنامه ادبستان شماره 22 چاپ مهرماه در صفحات 48و 49 مطلبی راجع به درویش به قلم آقای اسماعیل یعقوبی خواندم که علاوه بر مختصری از زندگی او ، دورنمایی از تصویر روستایمان مهران نیزدر آن صفحه به چاپ رسیده بود ، با دیدن این مطلب سر از پا نمی شناختم و یادم می آید این مطلب را چندین بار مرور کردم و به مهران و نابغه ای چون درویش می بالیدم. در سال 1375عده ای ازهنر دوستان روستا از جمله عمویم حاج شعیب مهرانی ،حاج آقا شریعت زاده ، مرحوم دکتر قربانعلی مهرانی و غیره ...کنگره ی بزرگداشتی به یاد درویش در روستا برگزار نمودند ، بر خلاف میل باطنی عده ای از مخالفان ، این مراسم در نوع خود بی نظیر ترین مراسم برگزار شده درتاریخ روستا و طالقان بود .در آن کنگره بزرگداشت بزرگان علم و ادب و هنر از جای ، جای ایران زمین چون : آیدین آغداشلو ،استاد امیرخانی ، استاد یداله کابلی ، استاد شجریان ، استاد عثمان محمد پرست ، استاد گلستانه ، مرحوم مهندس کاشانی ، آقای انصاری لاری معاون وزیر ارشاد اسلامی وقت ، استاد حیدری ، آقای نژاد فلاح شهردار وقت طالقان و اکثر مهرانیها حضور داشتند که خود افتخاری بزرگ برای ما و مهران در طول تاریخ بوده و هست .درست در روز برگزاری مراسم فی البداهه و از سر ذوق تک بیت زیر را سروده بودم و برای خودم زمزمه می کردم
هجرت گل ازچمن بر بوستان باشد جفا رجعتش با بوستانی گل صفا دارد صفا
علاوه بر این درآن روزها شعرزیر را به یاد درویش سرودم و دوست داشتم درآن مراسم بخوانم که به علت ذیق وقت نخواندم .
عالم و آدم چو درویش مجید عاشق خط وقلم در خودندید
واژه ها حیران زکلک خود نمود در شکسته گوی سبقت را ربود
چون قلم معشوقه ی اوبودوبس همچو او اندر جهان ننوشته کس
می نهادش تا قلم بر دفتری پر ز زر می شد سطور جوهری
روح پاکش بوده در اوج کمال عشق از او با هنر کرده وصال
عارفی که از همه دنیا برید در هنر دنیای زیبا آفرید
وصل عشق خویش را اندر سفر دید وزد از آشیان خویش پر
خوشنویسی را زجان آغاز کرد بی رقیب این خطه را پرواز کرد
قصد بالا کرده تا در اوج شد پهنه ای دریا بدید و موج شد
در هنر بنموده طوفانی به راه خیره هر چشمی کند در یک نگاه
حیف وصد افسوس که این مرد هنر در جوانی خاک را بگرفته بر
گرچه از دنیای فانی زود رفت جاودان نامی زخود بنمود رفت
چون عقیقی خفت درپهنای گِل چون غریبی رفت از پستوی دل
من کجا توصیف آن مردخدا می کنم کوته سخن بی ادعا 4/5/75
قبل از برگزاری این مراسم ، قرار بود بنای یادبودی در مدخل ورودی روستا به یاد درویش ساخته شود که با کارشکنی عده ای به مکان فعلی آن ، بر تپه ای که مشرف به روستاست ساخته شد. این بنا چون هنر درویش چشم اندازی بس زیبا دلنشین دارد وبه قول معروف : عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد
در ایام قبل و بعد از برگزاری این مراسم ، چه بر سر برگزار کنندگان این مراسم نیامد. حتما از دست اندر کاران برگزاری این کنگره مخصوصا خانوادهایشان در مورد این مراسم سوال شود ، پی به عمق مشکلات و دسیسه ی عده ای برده می شودکه همیشه خود را قیم بی چون و چرای مردم دانسته و می دانند . این عده قبل از اجرای مراسم با تهمت و افترا و دروغ چه کارهایی را در ادارات مختلف استان و شهرستان انجام نداده و بعد از مراسم نیزحتی به پله ها و سنکفرش بنای یادبود رحم نکرده و تمام سنگ ها را عمدا شکستند . بعد از گذشت 14 سال تابلو خیر مقدم بنای یادبودو روستا نیز از کینه ی این افراد کینه جودر امان نبوده و بارنگ اسپری محو ونابود گردیده ،که خود عامل اصلی چاپ و انتشار این مطلب در وبلاگم گردید. آن روزها در اوج فشار روحی دست به قلم برده و با اندک طبعی که باقی مانده بود ، بر خلاف میل باطنی شعر زیر را سرودم و با اولین مسافرتم به شهر اصفهان بر مزار درویش نشستم و با تمام وجود برایش خواندم و گریستم تاشاید قدری از درد و رنج هایم بکاهد.
درویش زجا خیزو نگر مردم مهران یک عده ی کوته نظر از خلق پریشان
هر انجم و محفل زتو ونام نکویت پر باشد و غیر از وطنت پر زحسودان
تا قصد رجوع تو به خاکت شده بنگر تیزند تبرها ز پی ریشه و بنیان
آن یک زوجب خاک به فریاد چنین گفت: من رجعت درویش نخواهم به دهمان
یا آنکه گروهی ز شیاطین و منافق از حیله گری دست ببستند زشیطان
بگذشته از این خلق بدان مردم مهران عاشق به تو باشند همه از دل و از جان
گفتم به تو قدری زغمم تا که بدانی هر چند که تو هم خوب شناسی همه اینان
بر کوری چشمان بد اندیش زمانه سرسبز ترین خلق دهی در همه دوران
حالا شده روشن ز فرار تو از اینجا بیهوده نکردی تو زخود وصف به خاقان 7/8/75
در پایان باید بگویم درویش فراتر از روستایمان مهران ، متعلق به ایران و جهان است . درویش آنقدر بزرگ است که نیازی به برگزاری مراسمات ، سرودن شعرو نوشتن مطلب توسط من و غیره را ندارد . با جستجوی نام درویش عبدالمجید طالقانی در اینترنت خواهیم فهمید که ارزش درویش از یک تابلو خوش آمد گویی و یا یک بنای یاد بود بیشترو بیشتربوده و هست .
اندوه من از غربت درویش به خاک وطنش هست .
بِرُو مي ور بييش مي حال و كار مي امسال ومي پارسالي باهار
ته گو مي ور دَني تـا كه بَويني مي دل بي ته شو و روز بي قرار
وسته اَمروز و فردا كُردي اندي عزيزي عـاشقي چــاراي نگــار
هر روز صبح كه شِمه خرمِن دِمالُن مي چِشمُن راهِدارِ چــارويدار
نه يي كاغذ نه يـي پَيغُم دييِني چيير مـي درد ته نكُني چــا ر
اندي آزار ندين اي جُـن دلبــر مي دنيـــا بي ته دُني شو تــار
ته رِ قسم بــه جُن تي پير ، مـار يقدي دي هاكُـن فكــر اَما رِ
رفيقُن نُمــزه دارِنــده امــا دي دِلِمُن خوش به تي قَول و قرار
امــا دي يي خــدا دارمي آخــر ته فكري كـن خودتي روزگار
قديمُــن يي مثل گُمبيينه كـــه مي مار دي خُندنه وقتي به كار
يكي ير ته بَمير كـه تب بَكنه تي احوال بَدييــه خــوار و زار
عزيزم هر كسي در روز سختي وي دل دَبو تي وَر بَدُن تي يار
از سـاحل سرد سکوت دل بریدند غم را درون سینه ها بیدار کردند
از پاکی قلب چکاوک غصه خوردند بر چشم پاک نسترن ها خار کردند
حتی ز احسـاس کبوترها گذشتند یاس و شقایق را زخود بیزارکردند
گل را به بالای صلیب فتنه بردند از کینه با نوغنچه ها رفتار کردند
حتی حریم وحرمت دل را شکستند کردار خود را با زبان اقرار کردند
شعری ،کلامی رازبی تابی سرودند زیباترین واژه ها را خوار کردند
بی واهمه از کوی عشق حق گذشتند نامردمی ها را زنو تکرار کردند
تا تو خیابون یه نفرپامی ذاشت روز خوشی روتوی دنیا نداشت
چاله توی شهر شده بوددردسر دست وسرو پامی شکست بی خبر
ریش سفیدای شهر ، مدیرای پیر به فکر چاله افتادن با تدبیر
یکی می گفت بیاین کنار چاله برای کم کردن آه و ناله
به جای حرف بی اساس وداستان شروع کنیم ساختن بیمارستان
هر کسی پاش رفت توچاله بی هوا درد و غمش نگیره رنگ عزا
یکی بلند گفت مگه هستین توخواب پول زیادش و نکردین حساب
اگه که ساختمونشم بنا شه بی تجهیزات چه دردمون دواشه
یهو یکی باچهره ای مصمم داد زد که گوش کنین به راه حلم
پیشنهادی ساده دارم ، اساسی تا بخریم چند تایی آمبولانسی
هر کسی افتادتو چاله بایه زنگ به بیمارستان ببریم بی درنگ
سریع همه رد کردن این راه حل به خاطر ترافیک اون محل
بالاخره بابحث های ناب وبکر با هم رسیدن به تفاهم فکر
که چاله رو پر کنن از نخاله ولی به جاشم بکنن یه چاله
چاله ای در کنار یک دبستان مابین یک پارک ویه بیمارستان
اگه کسی یه لحظه دید حادثه به بیمارستان ببرن یک دو سه