ماجرای تبر
تبر
در جنگلي صداي ناله اي برخاست دوستان
عمر من وشما دگر ايندم سر آمده
بينم ز دور يك تبر آيد به سوي ما
با خشم بي شمار
پرسيد ز آن درخت درختي كهن ترين
بر گو كه دستة ی تبر و جنس او زچيست ؟
چاووش گر صدا
قدري نگاه كرد
گفتا كه جنس و دستة آن آهن است و سخت
با خنده اي درخت پير به ياران چنين بگفت
آسوده خاطر از دل وجان دوستان شويد
كي اين تبر تواند آنكه زند صدمه بر شما
با حمله اي دمار بر آريد از تبر.
بگذشت ماجرا
تا اينكه باز
روزي دگرصداي ناله اي برخاست ز آن درخت
از دور بينم آنكه يك تبر آيد به سوي ما
با خشم بيشمار
جنسش زآهن است ودسته اش از استخوان ماست
باشد زچوب ونرم
با ناله اي درخت پير به ياران چنين بگفت :
پيچيد بر هم از غم وبا چشم اشكبار
جمله ز هم وداع نماييد دوستان
ما را زغير و دشمن مان ترس و باك نيست
که این بارجنس دسته ی تبر از استخوان ماست
گر دوست بهر دوست كشد تيغ از جفا
ديگر به دهر ماندن او جز هلاك نيست .
آري كه آن تبر
ننمود ذرّه اي ترحم و در چشم به هم زدن
با ضربه هاي مُهلك و سنگين وسهمگين
از جنگل و درخت بر آورد دمي دمار.
17/1/74
اسمم علی . معلمیّه شغلم