طنز چاله ای درخیابان
تا تو خیابون یه نفرپامی ذاشت روز خوشی روتوی دنیا نداشت
چاله توی شهر شده بوددردسر دست وسرو پامی شکست بی خبر
ریش سفیدای شهر ، مدیرای پیر به فکر چاله افتادن با تدبیر
یکی می گفت بیاین کنار چاله برای کم کردن آه و ناله
به جای حرف بی اساس وداستان شروع کنیم ساختن بیمارستان
هر کسی پاش رفت توچاله بی هوا درد و غمش نگیره رنگ عزا
یکی بلند گفت مگه هستین توخواب پول زیادش و نکردین حساب
اگه که ساختمونشم بنا شه بی تجهیزات چه دردمون دواشه
یهو یکی باچهره ای مصمم داد زد که گوش کنین به راه حلم
پیشنهادی ساده دارم ، اساسی تا بخریم چند تایی آمبولانسی
هر کسی افتادتو چاله بایه زنگ به بیمارستان ببریم بی درنگ
سریع همه رد کردن این راه حل به خاطر ترافیک اون محل
بالاخره بابحث های ناب وبکر با هم رسیدن به تفاهم فکر
که چاله رو پر کنن از نخاله ولی به جاشم بکنن یه چاله
چاله ای در کنار یک دبستان مابین یک پارک ویه بیمارستان
اگه کسی یه لحظه دید حادثه به بیمارستان ببرن یک دو سه
اسمم علی . معلمیّه شغلم