اندوه من از غربت درویش به خاک وطنش هست
ده سال بیشتر نداشتم و در پایه پنجم ابتدایی مشغول به تحصیل بودم ،در محفلی روستایی جمعی از ریش سفیدان محل با توجه به اطلاعاتی که داشتند در رابطه با درویش عبدالمجید مهرانی صحبت می کردند ، مطلع ترین شخص در آن جمع مرحوم میزا علی نقی مهرانی بودکه مختصری در رابطه با درویش ، نابغه ی هنر خوشنویسی سخن گفت ،من با کنجکاوی و علاقه دوست داشتم در مورد او و هنرش بیشتر بدانم تا اینکه در هنر دوم یا سوم راهنمایی علاوه بر نمونه ای ازخط خوشنویسی شده درویش مختصری نیز راجع به زندگینامه او بدون ذکر محل تولدش به چاپ رسیده بود را دیدم . باتوجه به اطلاعات قبلی که از او داشتم با افتخار به همکلاسی ها یم می گفتم ، محل تولد درویش روستایمان مهران است . گذشت تا اینکه در سال 1370 با مطالعه ماهنامه ادبستان شماره 22 چاپ مهرماه در صفحات 48و 49 مطلبی راجع به درویش به قلم آقای اسماعیل یعقوبی خواندم که علاوه بر مختصری از زندگی او ، دورنمایی از تصویر روستایمان مهران نیزدر آن صفحه به چاپ رسیده بود ، با دیدن این مطلب سر از پا نمی شناختم و یادم می آید این مطلب را چندین بار مرور کردم و به مهران و نابغه ای چون درویش می بالیدم. در سال 1375عده ای ازهنر دوستان روستا از جمله عمویم حاج شعیب مهرانی ،حاج آقا شریعت زاده ، مرحوم دکتر قربانعلی مهرانی و غیره ...کنگره ی بزرگداشتی به یاد درویش در روستا برگزار نمودند ، بر خلاف میل باطنی عده ای از مخالفان ، این مراسم در نوع خود بی نظیر ترین مراسم برگزار شده درتاریخ روستا و طالقان بود .در آن کنگره بزرگداشت بزرگان علم و ادب و هنر از جای ، جای ایران زمین چون : آیدین آغداشلو ،استاد امیرخانی ، استاد یداله کابلی ، استاد شجریان ، استاد عثمان محمد پرست ، استاد گلستانه ، مرحوم مهندس کاشانی ، آقای انصاری لاری معاون وزیر ارشاد اسلامی وقت ، استاد حیدری ، آقای نژاد فلاح شهردار وقت طالقان و اکثر مهرانیها حضور داشتند که خود افتخاری بزرگ برای ما و مهران در طول تاریخ بوده و هست .درست در روز برگزاری مراسم فی البداهه و از سر ذوق تک بیت زیر را سروده بودم و برای خودم زمزمه می کردم
هجرت گل ازچمن بر بوستان باشد جفا رجعتش با بوستانی گل صفا دارد صفا
علاوه بر این درآن روزها شعرزیر را به یاد درویش سرودم و دوست داشتم درآن مراسم بخوانم که به علت ذیق وقت نخواندم .
عالم و آدم چو درویش مجید عاشق خط وقلم در خودندید
واژه ها حیران زکلک خود نمود در شکسته گوی سبقت را ربود
چون قلم معشوقه ی اوبودوبس همچو او اندر جهان ننوشته کس
می نهادش تا قلم بر دفتری پر ز زر می شد سطور جوهری
روح پاکش بوده در اوج کمال عشق از او با هنر کرده وصال
عارفی که از همه دنیا برید در هنر دنیای زیبا آفرید
وصل عشق خویش را اندر سفر دید وزد از آشیان خویش پر
خوشنویسی را زجان آغاز کرد بی رقیب این خطه را پرواز کرد
قصد بالا کرده تا در اوج شد پهنه ای دریا بدید و موج شد
در هنر بنموده طوفانی به راه خیره هر چشمی کند در یک نگاه
حیف وصد افسوس که این مرد هنر در جوانی خاک را بگرفته بر
گرچه از دنیای فانی زود رفت جاودان نامی زخود بنمود رفت
چون عقیقی خفت درپهنای گِل چون غریبی رفت از پستوی دل
من کجا توصیف آن مردخدا می کنم کوته سخن بی ادعا 4/5/75
قبل از برگزاری این مراسم ، قرار بود بنای یادبودی در مدخل ورودی روستا به یاد درویش ساخته شود که با کارشکنی عده ای به مکان فعلی آن ، بر تپه ای که مشرف به روستاست ساخته شد. این بنا چون هنر درویش چشم اندازی بس زیبا دلنشین دارد وبه قول معروف : عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد
در ایام قبل و بعد از برگزاری این مراسم ، چه بر سر برگزار کنندگان این مراسم نیامد. حتما از دست اندر کاران برگزاری این کنگره مخصوصا خانوادهایشان در مورد این مراسم سوال شود ، پی به عمق مشکلات و دسیسه ی عده ای برده می شودکه همیشه خود را قیم بی چون و چرای مردم دانسته و می دانند . این عده قبل از اجرای مراسم با تهمت و افترا و دروغ چه کارهایی را در ادارات مختلف استان و شهرستان انجام نداده و بعد از مراسم نیزحتی به پله ها و سنکفرش بنای یادبود رحم نکرده و تمام سنگ ها را عمدا شکستند . بعد از گذشت 14 سال تابلو خیر مقدم بنای یادبودو روستا نیز از کینه ی این افراد کینه جودر امان نبوده و بارنگ اسپری محو ونابود گردیده ،که خود عامل اصلی چاپ و انتشار این مطلب در وبلاگم گردید. آن روزها در اوج فشار روحی دست به قلم برده و با اندک طبعی که باقی مانده بود ، بر خلاف میل باطنی شعر زیر را سرودم و با اولین مسافرتم به شهر اصفهان بر مزار درویش نشستم و با تمام وجود برایش خواندم و گریستم تاشاید قدری از درد و رنج هایم بکاهد.
درویش زجا خیزو نگر مردم مهران یک عده ی کوته نظر از خلق پریشان
هر انجم و محفل زتو ونام نکویت پر باشد و غیر از وطنت پر زحسودان
تا قصد رجوع تو به خاکت شده بنگر تیزند تبرها ز پی ریشه و بنیان
آن یک زوجب خاک به فریاد چنین گفت: من رجعت درویش نخواهم به دهمان
یا آنکه گروهی ز شیاطین و منافق از حیله گری دست ببستند زشیطان
بگذشته از این خلق بدان مردم مهران عاشق به تو باشند همه از دل و از جان
گفتم به تو قدری زغمم تا که بدانی هر چند که تو هم خوب شناسی همه اینان
بر کوری چشمان بد اندیش زمانه سرسبز ترین خلق دهی در همه دوران
حالا شده روشن ز فرار تو از اینجا بیهوده نکردی تو زخود وصف به خاقان 7/8/75
در پایان باید بگویم درویش فراتر از روستایمان مهران ، متعلق به ایران و جهان است . درویش آنقدر بزرگ است که نیازی به برگزاری مراسمات ، سرودن شعرو نوشتن مطلب توسط من و غیره را ندارد . با جستجوی نام درویش عبدالمجید طالقانی در اینترنت خواهیم فهمید که ارزش درویش از یک تابلو خوش آمد گویی و یا یک بنای یاد بود بیشترو بیشتربوده و هست .
اندوه من از غربت درویش به خاک وطنش هست .
اسمم علی . معلمیّه شغلم